سخنی با دکتر خزایی
سخنی با ریاست دانشگاه
جناب آقای دکتر خزایی سلام، خسته نباشید؟! در جلسه پرسش و پاسخ شما با
دانشجویان صحبت های شما رو شنیدیم. جای جبهه رفته ها و شهدا خالی؟! خسته
نباشید! در جلسه از رهبرمان مایه گذاشتید، دست مریزاد، از سوابق خودتان در جبهه و
جنگ گفتید، قبول باشه؟! استاد بسیجی نمونه، میشه بگید تا حالا کدام فرمایشات رهبر
عزیز انقلاب را اجرا کرده اید یا در جهت آنها گام برداشته اید؟ در راستای فرمایشات
ایشان چه ها کردید؟ کاش می گفتید چقدر مطالبات حق طلبانه دانشجویان را، نه اجرا
بلکه حداقل شنیده اید؟ کاش می گفتید تا حالا به چند جا از این حرفهای حق طلبانه
دانشجویان بسیجی شکایت کرده اید؟ کاش می گفتید از شنیدن این حرفها چقدر
خوشحال می شوید، کاش می گفتید این حرفها چقدر شما را آشفته می کند؟ کاش و
هزاران کاش دیگر .....
استاد عزیز از جبهه و جنگ و سوابق انقلابی خود گفتید از جنگ و اینکه خانواده خودتان را
رها کردید و در پتروشیمی در خدمت دفاع از انقلاب بودید. خسته نباشید، متشکریم. نمی
گویم که پرونده شما را رفتم و بررسی کردم، کاش می گفتید اون روزها در انگلیس و
آمریکا همزمان با دكتر چمران !! چه ها می کردید؟ كاش مي دانستيد انقلابیون چه ها
کردند؟كاش از كردستان و همرزمي با شهيد بروجردي هم مي گفتيد !! کاش می گفتید که
در پتروشیمی مانند یک کارمند کار می کردید و حقوق می گرفتید؟ کاش کمی از ارتباط این
پتروشیمی با جنگ بیان می کردید؟ شاید باورمان شود که ....؟! کاش بجای اینکه از
پتروشیمی گفتید: ازفکه و طلائیه ، از اروندو شلمچه ، از هویزه و سلیمانیه می گفتید. کاش
از عملیات کربلای 4 و کربلای 5 و .... می گفتید. کاش حداقل می گفتید که بعد از جنگ از
این مناطق بازدید کرده اید؟ کاش ما را اینقدر شرمنده نمی کردید! فقط می گفتید این
مکانها در جنوب کشور قرار دارند يا در غرب؟ همين برای ما کافی است.
آقای دکتر خزایی پیشنهاد می کنم امسال عید بجای اینکه به تهران و اصفهان و شیراز و
کشورهای خارجی سفر کنید، بیایید با بچه ها به بازدید از مناطق جنوب برویم. ببینیم در
هشت سال جنگ در جبهه ها چه گذشته است. مزید اطلاع می گویم در تعطیلات عید
،جامعه اسلامی از این مناطق بازدید خواهند داشت بیایید خود را دعوت کنید و در این
سفر همراه آنها شوید(البته اگر برو بچه های جامعه اسلامی دانشجویان موافقت کنند.)
اون وقته که یقین دارم حیفتان می آید پتروشیمی بودن را جبهه تصور کنید.از این حرفها
بگذریم، آقای دکتر خزایی، خاطره ای از جبهه برایتان بگویم، مطمئن هستم که تاکنون
نشنیده اید شاید بهانه ای باشد یادی از اين عزیزان کرده باشیم. نقد کردن شما فایده ای
نخواهد داشت پس خاطره رو بشنویم:
از سردار حجازی شنيدم، می گفت: در منطقه بودم، جوانی خوشگل و باریک اندام با
لباسهای زیبا اومد اونجا، خودش رو ناصر نیکنام معرفی کرد. از آن ژیگوریها بود بهتر بگم
تیپ جوانهاي امروزی رو داشت. گفت اومدم جبهه خدمت کنم. به قیافش نگاه کردم
حدس زدم به درد جبهه و منطقه نمی خوره، آخه تو جبهه و این تیپی ندیده بودم، دلم
نیامد به او نه بگم. گفتم: جایی برای كار شما ندارم. فقط یه آشپزخانه است، می داني
اونجا کمک کنی، جواب مثبت داد و رفت آشپزخانه؛ اونجا رو تمیز می کرد، پیازی پوست
می گرفت، سیب زمینی آماده می کرد و ....
تا اینکه یه روز تو عملیات برای توپخانه نیرو کم آورده بودیم. از من نیرو می خواستند،
نداشتم. ايشون رو معرفي كردم اما چشمم آب نمی خورد به دردشون بخوره.
آقا ناصر رو فرستادم توپخانه دیگه هم یادم رفت كه يه ناصر خوشگلي تو آشپزخانه
داشتيم.
بچه های توپخانه که می اومدن پيش من از طرف ناصر سلام مي رساندند، می پرسیدم
کدام ناصر! گفتند: همون جوان خوش قیافه! من هم جوابش رو می دادم، ديگه هم پيگيري
نمي كردم.
به هر حال گذشت تا اینکه جنگ تمام شد و من یه روز داشتم از شمال رد می شدم،عکس
بزرگ آشنايي رو ديدم كنار خيابون، به راننده گفتم، نگه داشت. رفتم جلوتر دیدم نوشته
پيام (( سالروز شهادت سردار ناصر نیکنام)) بود.
کارم رو رها کردم و رفتم بنیاد حفظ آثار اونجا، پرونده ایشون رو درآوردم یادم آمد که این
همون جوان خوش قیافه است، پرونده اش رو خواندم، متوجه شدم دانشجوی فوق
تخصص جراحی مغز در آمریکا بوده، وقتی جنگ پیش می آید، درس رو رها می کنه و مياد
جبهه و بقيه ماجرا كه خونديد . آقای حجازی می گفت:اون وقت بود که فهمیدم چرا ما
شهید نشدیم و اینها از راه اومدن و رفتن.
یادشان گرامی
آقای دکتر خزایی برداشت با شما، بسیجی نمونه شدن هم پیش کش شما ما که نخواستیم.
مهم اینه که اون بالایی ما رو بپذیره؟ قبول باشه به ما بگه. آقای دکتر خدا قوت...
سال تاسیس : 72- 1371